Catharsis


حر کربلای ایران

هشتم اردیبهشت ماه سالروز شهادت سروان خلبان علی اکبر شیرودی در سال 1360





فرمانده هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی در استان ایلام
شیرودی تمام ساعات خود را وقف کردستان می کند ،لحظه ای آرام نمی گیرد تا کردستان را پاکسازی نماید ،دوشا دوش دکتر مصطفی چمران ،شهر به شهر کردستان را زیر پا می گذارد و کردستان چنان با وجود شیرودی مالوف می شود که اورا ملقب به عنوان « نقشه کامل کردستان » می نمایند .همان گونه که پیش از این خوانده اید ،دشمن از هر سلاحی برای به زانو در آوردن شکار چی یکه تاز ارتش حزب الله استفاده می کند اما نه تطمیع ،نه نهدید و نه ترور ،هیچکدام نمی تواند خللی در عزم راسخ «حر» کربلای ایران به وجود بیاورد.

شیرودی 3 سال در بحرانی ترین و سخت ترین روزهای انقلاب و جنگ ،نام خود را به کابوسی برای دشمنان انقلاب و کشور تبدیل کرد و در این راه موجی از تهمتها ،آزار ها و خطرات را به جان خرید ،اما علی اکبر به تنهایی چون کوه ایستاد ،هر چند دلشکسته و آشفته خاطر می شد ،لیکن هرگز دست از مجاهدت بر نداشت و تنها با فریاد مظلومانه خود بود که دردهای نهفته در دل دریایی خود را آشکار می ساخت .
سر انجام سرداری که در روستای« شیرو محله »در شمال کشور دیده به جهان گشوده بود اینک آرام بر روی دست همرزمان گریانش از بالگرد بیرون آورده شد ،به جرات می توان گفت که بالگرد در آن چند سال خانه اصلی علی اکبر بود و لباس کارش ،تنها لباسی بود که در خواب و بیداری بر تن داشت .این جمله را بخوانید :
«من نمی د انم چرا هر وقت به طرف جبهه خودی بر می گردم و اعلام می کنم که شیرودی هستم ،آتش پدافند خودی چند برابر می شود .این جمله به تنهایی روشن کننده اوضاع در زمانی است که شیرودی علم جنگ با دشمنان اسلام را در آسمان ها بر افراشته بود ،به همین جهت است که او را مظلوم ترین شهید ارتش می دانند ،چون علی رغم شهرت دلاوریهایش در میان رزمندگان و مردم ،از خیانت ها و نیرنگ های دشمنان اسلام که در آن زمان به لباس دوست ملبس بودند ،دلی سوخته داشت .چند ماه پس از شهادت او بود که طومار آن خائنین و منافقین هم به همت امام و مردم در هم پیچیده شد.
در تاریخ هشتم اردیبهشت ماه سال 1360 خلبان علی اکبر قربان شیرودی در بیست و ششمین بهار زندگی بود که نزدیک سه سال حضور بی وقفه و مداوم در جبهه های غرب و خلق حماسه های بی نظیرکه پس از وی هر گز مشاهده نشد ،ضمن انجام ماموریتی در اطراف تنگه حاجیان مورد اصابت پدافند دشمن قرار گرفت و روح از کالبد خاکی اش به عزیزش پر کشید و در جوار آقا عبد الله و همرزم شهیدش احمد کشوری آرام گرفت .
منبع:"ستارگان آسمان گمنامی"نوشته ی محمد علی صمدی،نشر فرهنگسرای اندیشه،تهران- 1378

شهید شیرودی از نگاه رهبرمعظم انقلاب:
سروان شیرودی یک خلبان هوانیروز بود و انسانی همیشه آماده شهادت . به یکی از برادران از دوستان قدیمی اش و از روحانیون متعهد کرمانشاه است گفته بود ،فلانی بیا یک خداحافظی از روی خاطر جمعی با تو بکنم ،زیرا می دانم که باید شهید بشوم .این برادرمان گفته بود که خدا کند حفظ بشوی و خدمت کنی .گفته بود نه ،شهید کشوری را در خواب دیدم که به من گفت :شیرودی یک عمارت خیلی خوبی برایت گرفته ام ،باید بیایی توی این عمارت بشینی ،لذا می دانم که رفتنی هستم .به یکی از برادران هم گفته بود که دعا کن تا شهید شوم ،از بعضی تاز جریانات سیاسی دلم گرفته است .درگیریهای سیاسی این جوان مومن را بسیار آشفته و ناراحت کرده بود .

خاطرات
شهید فلاحی (رئیس سابق ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران) :
وقتی خبر شهادت شهید شیرودی را به حضرت امام رساندم ایشان شدیدا منقلب شد و متاثر گشت و پس از آنکه اشک از چشمانش سرازیر شد فرمود :«شیرودی آمرزیده است.»

برگرفته از خاطرات شفاهی شهید شیرودی وهمرزمانش
محمد علی صمدی:
در مهر ماه سال 59 یکی دو فروند میگ عراقی که بر فراز پایگاه هوانیروز کرمانشاه به قصد حمله ظاهر شده بودند مورد هدف پدافند هوانیروز قرار گرفته و لاشه آن درست روی ساختمان محل زندگی شهید شیرودی سقوط کرده و ساختمان را ویران می کند .در آن زمان شیرودی ، عازم به ماموریتی بود .به او گفتند سری به منزلت بزن ببین چه بلایی سرش آمده .ولی در کمال تعجب وی با خنده و خونسردی کامل گفت :ترجیح می دهم به منطقه بروم ؛و رفت و کلید منزلش را فرستاد تا دوستانش بروند واگر اثاثیه ای مانده است به جای دیگر ببرند .بچه های انجمن اسلامی رفتند و داوطلبانه اثاثیه منزل او را به خانه دیگری منتقل کردند و شیرودی پس از انجام چند پرواز بر گشت و به منزل جدیدش سر زد .

در یکی ار عملیات هایی هم که در کردستان داشتیم ،حین نبرد با دمکراتها ،علی اکبر پس از اتمام مهماتش می بیند که یک اتومبیل حامل دمکراتها در حال فرار است ؛فورا پایین می آید و اتومبیل را با« اسکیتهای» هلی کوپتر از زمین بلند کرده و به همراه سر نشینان با خود به پادگان می آورد ،بسیار سریع و برق آسا این کار را انجام می دهد .

با اینکه او یک افسر ارتشی است اما همزمان با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عضویت رسمی این نهاد در می آید و آرم سپاه را روی سینه خود می زند ،اما رابطه خود را با پادگان هوانیروز قطع نمی کند . همواره به صورت یک پل ارتباطی بین سپاه و ارتش عمل می نماید . همیشه سپاهیان را سرور خود می خواند و هر زمان که پاسداران به خطر می افتادند خود را مانند سیمرغی که پرش را آتش زده باشند ،می رساند و آتش بار جهنمی خود را به سوی دشمنان نشانه می گرفت . به همین دلیل بود که به او لقب «سپاهیار» داده بودند .

در زمانی که طی یکی از عملیات ،ضد انقلاب پی در پی آماج حملات دشمن شکن شهید شیرودی قرار می گیرد و نجات خود را تنها در گرو خاموشی آتشباریهای هلی کوپتر علی اکبر می بیند ،برای شخص او پیغامی می فرستند ،بدین مضمون که ما دو راه در مقابل خلبان شیرودی قرار می دهیم ،یا به ما بپیوندد و در خدمت ما بجنگد که در این صورت ماهیانه صد هزار تومان – در سال 59 – به عنوان حقوق در یافت می نماید و یا به شهر خود بازگشته و تنها از حضور در جبهه ها خود داری کند که در آن صورت مبلغ سی هزار توما ن از ما در یافت می دارد .راه سومی هم هست .در صورت نپذیرفتن این دو راه خلبان شیرودی باید یقین داشته باشد که سر بریده اش را برای خانواده اش ارسال خواهیم کرد .
در همان زمان که شیرودی مشغول پیکار با ضد انقلاب و متجاوزین بعثی بود ،جبهه ای دیگر نیز از سوی لیبرالها و عوامل دولت موقت و سپس بنی صدر در مقابل او تشکیل شد. قلب مهربان او که به عشق اسلام ،امام و امت می تپید ،همواره از کار شکنی ها و اخلال آن روباه صفتان به درد می آمد و روح بلندش آزرده می گشت ،اما طبق قول خودش اگر چه می تواند آنان را رسوا و افشا نماید ،اما به خاطر فرمان و اراده حضرت امام سکوت اختیار می کند .

آثارباقی مانده از شهید

12 نفر آدم با 3 هلیکوپتر در پادگان ابوذر ،سه تا لشگر را لت و پار کردیم .یک ستون سوخته در مسیر گیلان غرب است ،یک ستون سوخته در مسیر قصر شیرین و سر پل ذهاب است ،یک ستون سوخته توی دشت ذهاب است ،باید یادم باشد وقتی رفتم از آنجا عکسی بردارم .این کارها یی بود که ما درست در عرض 48 ساعت انجام دادیم .این کارهایی بود که ما با سه تانک و فقط یک دانه آتشبار این کار را کردیم. سه تا تانک در مقابل 120 الی 150 تا تانک عراقی فقط در جبهه سر پل ذهاب . ما اینجا را در همان 48 ساعت اول گرفتیم .شما فکر می کنید این قدرت من است ؟نه ،این قدرت خداست ،که آنجا حکمفرما یی می کند .این قدرت حق است ،اینجاست که خداوند می فرماید اگر تو حرکت کنی برکت از من است .ما حرکت کردیم و این همه برکت به دست آوردیم .12 نفر حرکت کردیم و باور کنید 12 هزار نفر را عقب راندیم ،درست یک ماه هیچ کس پیش ما نیامد ،یک ماه تنها در آنجا بودیم و من فرمانده تیپ بودم ،فرمانده تیپ ما در رفته بود چون یک زره ایمان در این مرد نبود ،که خوشبختانه الان در زندان است .خلاصه ما ماندیم و این سه لشگر را عقب زدیم و این خاک را گرفتیم و حفظ کردیم تا عزیزان پاسدار آمدند به یاری ما .تا بسیج آمد به یاری ما .

تلخ ترین خاطره زندگی من همان لحظه ای است که پادگان ابوذر را تخلیه کردند و مهمات من را برای انهدام پادگان و انبار ها و غیره تحویل من دادند و انهدام پادگان را به خودم سپردند . هیچگاه باور نمی کردم چنین لحظه تلخی در زندگی ببینم ،ولی خوشبختانه توانستم درست پس از 12 ساعت جنگیدن ،از این خاطره تلخ ،شیرین ترین خاطره زندگی خود ،بلکه تاریخ اسلام را بسازم .


از خلبان علی اکبر شیرودی 9/ 7/ 13459
به :فر مانده پایگاه هوانیروز کرمانشاه
موضوع :گزارش
اینجانب خلبان پایگاه هوانیروز می باشم و تاکنون برای احیا اسلام و حفظ مملکت اسلامی در کلیه جنگها شرکت نموده ام ،منظوری جز پیروزی اسلام نداشته و به دستور رهبر عزیزم به جنگ رفته ام .لذا تقاضا دارم درجه تشویقی که به اینجانب داده اند پس گرفته و مرا به درجه ستوانیار سومی که قبلا بوده ام بر گردانید ،در صورت امکان ،امر به رسیدگی این درخواست بفرمایید . باتقدیم احترامات نظامی خلبان علی اکبر شیرودی
9/ 7/ 1359

من علی اکبر شیرودی فرزند دهقان زاده شهسواری هستم . من روستا زاده افتخار می کنم که در خدمت شما هستم و این قدر هم که از من تعریف می کنید ،می ترسیم خودم را گم کنم و فکر کنم واقعا لیاقتش را ندارم .من خواهش می کنم من را بزرگ نکنید ،من لیاقت این همه بزرگی را ندارم ،من یک سرباز ساده اسلام هستم که هنوز نتوانسته ام خودم را در حد کمال قرار دهم ،یک سرباز ساده باشیم تاروزی که به شهادت برسیم و در آن روز خداوند بزرگترین در جه افتخار را به ما عنایت می فرماید .تا آن روز ما سرباز ساده ای هستیم و بهتر است که ما را بزرگ نفرمایید تا خودمان را گم نکنیم .

من نوکر آن کسی هستم که طرفدار امام باشد ،من نوکر کسی هستم که مطیع و مقلد امام است و در غیر این صورت سرور آن کس هستم .

...ما در اوایل جنگ کردستان تعدادمان کم بود ،به کمک اینها احتیاج داشتیم و آقایان لیبرال می گفتند ما درون مرزی نمی جنگیم . ما سربازیم و ارتشی و برون مرزی می جنگیم .ما برای ملت می جنگیم و اگر روزی یک کشوری خواست کشور ما را بگیرد آن وقت ما می جنگیم ،طرف فکر می کرد کردستان آن موقع جزو کشور ایران است .گفتیم خوب شما در کردستان نجنگید ،ما با بچه های سپاه در کردستان می جنگیم .شما نیایید .زمانی که جنگ مرزی شروع شد آقایانی که می گفتند ما ملی گرا هستیم در جنگ شرکت نکردند .من چند روزی اینجا بودم و بعد برگشتم و رفتم به کردستان .گفتند آی بیا به دادمان برس که عراق دارد می آید ،گفتم خوب شما که گفتید ما در منطقه مرزی می جنگیم ،بفرمایید بروید .من تو منطقه مرزی نمی جنگم ،آقایان ملی گرا ها برن تو مرز بجنگن ،من مذهبی هستم ،من داخل مرز می جنگم ،اما برای من ،تنکابن ،اصفهان ،کرمانشاه ،کردستان یا سر مرز ،برای من فرقی ندارد ،هر جا ،هر کس ،حتی درون خانه من کسی بخواهد علیه اسلام حرف بزند ،خفه اش می کنم ،هر کس در هر جایی که باشد و علیه اسلام قیام کند ،من هم او را خواهم کشت ،برای من شهر ،مکان و خانه مطرح نیست .اسلام مطرح است .

...در حال حاضر اگر تعریف نباشد فکر می کنم بالاترین ساعت پرواز جنگ در دنیا را داشته ام ( دو هفته پیش از شهادت ) تا به حال 360 بار از خطر گلوله های دشمن جان سالم به در برده ام .تیر خورده ام که البته همه آنها قابل تعمیر بوده و هم اکنون قابل استفاده اند .در حال حاضر فکر می کنم بیش از بیست هزار ماموریت انجام داده باشم و آنچه که مسلم است قدرت خداست که من تا به حال زنده ام و امیدوارم که تا روزی که اسلام به پیروزی می رسد زنده بمانم .
وقتی که پرواز می کنم حالتی دارد که یک نفر عاشق ،به طرف معشوق خود می رود . هر آن فکر می کنم که به معشوق خودم نزدیکتر می شوم و وقتی در حال برگشتن هستم هر چند که پروازم موفقیت آمیز بوده باشد ،باز مقداری غمگین هستم ،چون احساس می کنم هنوز آن طور که باید خالص نشده ام تا مورد قبول خدا قرار بگیرم.

...از شما مردم می خواهم که مواظب باشید ،مواظب شایعات باشید ،سپاه را بشناسید ،،ارتش را بشناسید و ببینید سپاهی که از قلب این ملت بر خاسته و ارتشی که این همه «حر» تحویل جامعه قهرمان پرور ایران داده تا به حال چه حماسه هایی آفریده اند ...ارتشی که پشتیبانش ملت باشد حتما پیروز است ،مخصوصا وقتی که این ارتش مکتبی باشد و ما امیدواریم که تمامی پرسنل ارتش ما روزی مکتبی باشند و ما امیدواریم که تمامی پرسنل ارتش ما روزی مکتبی بشوند و آن روز ،روزی است که آمریکا باید بر خودش بلرزد ،چون یک ارتش مکتبی می خواهد دنیا را به زانو در آورد .

...نطفه نفاق در کردستان بسته شد ،فرزند ناخلف آمریکا و اسراییل و شوروی در کردستان به دنیا آمد ،اینجاست که احساس خطر می شود ،اینجاست که باید مسلمانان را وحشت بردارد ،،اینجاست که اگر توی بچه مسلمان ها باز بشینی روی سجاده نمازت ،دیگر آن نمازت قبول نیست .دیگر باید نمازت را بگذاری کنار ،اسلحه برداری و با اسلحه ،نمازت را به جای آوری ،آن جاست که بچه مسلمان های سپاه و حر های ارتش ایران و مردم غیور با لباس بسیج به منطقه آمدند .جنگ کردستان شروع شد ،شما دقت کنید ، در آن زمان که کردستان جنگش شروع شده بود ،همه در گیج و گنگی بودند ،نظامی نمی داند چکار کند ،ساواکی هم در حال فرار است .فقط در این میانه کسی که مصمم است و تصمیم آخرش را گرفته سپاه است که تصمیم گرفته تا آخرین لحظه و تا آخرین قطره خونش در راه اسلام بجنگد .سپاهیان سروران ما هستند .حالا بیایید ببینید در ارتش چه خبر است .در ارتش یک تعدادی در زمان شاه آدم کشی کرده اند و دارند اعدام می شوند یک تعداد زیادی هم لغز خوانی کرده اند و دارند اخراج می شوند . در این میانه نادانی و ناآگاهی ،یک تعدادی «حر» از ارتش ایران بلند می شوند و می گویند ما در این نبرد علیه کفار می جنگیم .حتی اگر این حکومت بیش از یک ماه دوام نیاورد ،این تشخیص است ،چرا مقام با لاست ؟چرا ما به حر اینقدر احترام می گذاریم ؟به خاطر تصمیم گیری این شخص است ،درست در موقعیتی مثل موقعیت حر قرار گذاشتند و تصمیم گرفتند ،وارد جنگ شدند و جنگیدند و پیروز شدند .مدت جنگ ما در کردستان 18 ماه است . من وقتی که حرف از کردستان می زنم از چشمم اشک جاری می شود ،شما فقط اسم کردستان را می شنوید ولی نمی دانید که من در دلم با این کلمه کردستان به کجا می روم ؟کجا ها و چه ها را می بینم ؟

خاک منطقه غرب و جنوب به خون بهترین فرزندان اسلام آغشته شد . تا قبل از جنگ
من برای خاک هیچ ارزشی قائل نبودم و همیشه می گفتم هیچ وقت برای خاک نخواهم جنگید اما حالا یک مشت خاک این منطقه به خاطرحفظ اسلام برای من عزیزترین چیز است .خاک این مناطق با خون شهدایی ماند سهیلیان ،کشوری و امثال اینها آغشته شده ،با پوست و گوشت و استخوان این شهیدان و شهدای دیگر آغشته شده است من در این جا مطلبی را می خواهم به عرض برسانم که متوجه باشند این شهیدان ما ،این شمع های سوخته ما ،که باعث روشنی قلب این انقلاب شده اند ،سربازان اثسلام بوده اند و فقط برای اسلام می جنگیدند و در اختیار و تحت فرمان امام و طبق وجدان اسلامی خود به منطقه نیامدند ،تحت فرمان هیچ کس .هیچ گروهی نبوده اند جز امام آنها سربلز اسلام و مطیع امام بودند و همیشه هم می گفتند که ما یرباز امام ،سرباز نائب امام زمان (عج) هستیم و من از مردم خواهش می کنم که به این عزیزان ما مثل سهیلیان و کشوری ها مارک های دیگری غیر از اسلام نچسبانند ،چون فقط سرباز اسلام بودند و طبق فرمان امام می جنگیدند .آنها برای امام والاترین و بیشترین ارزش را قائل بودند ،می گفتند ماحاضریم طبق دستور امام فرزندانمان را برای پیروزی این انقلاب قربانی کنیم .پیامی هم برای ارتش دارم که افراد مکتبی و اسلامی را تربیت کنند و بدانند که ارتش مکتبی هیچ وقت شکست نخواهد خورد . هر کشوری که قیامش روی مکتب بود پیروز شد و در غیر این صورت خوب است که هشتاد درصد ایمان و بیست درصد مهارت داشته باشد .
دوباره به همه ملتهای مسلمان جهان اعلام می کنم که من و همرزمانم سرباز اسلام هستیم و برای اسلام می جنگیم و نه برای هیچ چیز دیگر .ما برای احیای اسلام می جنگیم و من به نوبه خودم اگر برای اسلام نبود حتی اسلحه به دست نمی گرفتم .من بر می گردم به منطقه تا سنگر خالی نباشد .من برمی گردم تا آنجایی که نفس دارم بکوشم این مزدوران عراقی را از کشور عزیزمان بیرون کنیم و در عراق ساقطشان کنیم .ما به امید سقوط دادن رژیم عراق و همچنین رژیم های ظالم کشور های دیگر می جنگیم ،مکتب ما پیروز است ،مکتب ما قوی است .این مکتب است که سربازان را به جبهه می فرستد و این طور رشادت به خرج می دهند و این چنین از خودشان فقط مقداری خاکستر به جا می گذارند و اسم عزیز شان در ایران و در تاریخ کلیه جنگها ی جهان علیه ظلم زنده خواهد بود ... از قول من به امام بگویید :« امروز در جنگ ،مکتب است که می جنگد نه تخصص . »

ساجد

A M

 

The following is a comment posted on a video on youtube about an orphan's letter to martyred father from the imposed war against the world-backed-Saddam

may the shadow of the beautiful martyrs protect the children from the heat of the sun.
ya allah, how strange You have created this wonderful Enigma for us...how is it possible that those whom make our tears fall down are the same ones whom dry them for us everyday?
ya allah, bless the shahids' souls with the light of aba abdillah (saa), bless the children of shahid with the inner peace of the crying yateem muhammed ibn abd allah saww


A M

 


آمریکا هم عباس را عوض نکرد
کشور آمریکا با تمام زرق و برقش، نتوانست عباس را به خود جلب کند و عباس همان عباسی بود که در هنگام گذراندان دوره مقدماتی، به دلیل این که آسایگاهش در طبقه دوم روبه روی آسایگاه دختران بود، تقاضای انتقال به طبقه اول کرده بود.
او همچنان بر عقاید دینی و مذهبی خود پای بند بود. برای این که چشمش به عکس های خواننده زن آمریکایی که هم اتاقی اش (در آن زمان تمام دانشجویان خلبانی باید برای مدت حداقل دو ماه با یک دانشجوی آمریکایی هم اتاق می شدند تا در پیشرفت زبان به آنها کمک شود) به دیوار زده بود نیفتد، با توافق همدیگر اتاق را به وسیله یک پارچه، به دو قسمت تقسیم کرده بود.
در آمریکا از خوردن نوشابه "پپسی" خودداری می کرد و به دوستان می گفت که صاحب کارخانه این نوشابه یک اسرائیلی است و مراجع تقلید، ما را از خوردن آن منع کرده اند.
عباس مهارت بالایی در بازی والیبال داشت. روزی درحالی که نظاره گر بازی سربازان آمریکایی بود، مشکلی را مشاهده کرد و به یکی از سربازان توصیه کرد "اگر به این شکل بازی کنی بهتر است" ولی آن سرباز به او توهین کرد که شما ...
عباس نه تنها ناراحت نشد، بلکه رو به او کرد و گفتک
- حاضرم با شما مسابقه بدهم. تیم شما کامل در یک طرف و من به تنهایی در طرف دیگر.
مسابقه آغاز شد و تمامی دانشجویان ایرانی که از این کار عباس به وجد آمده بودند، شروع به تشویق عباس نمودند و در میان تعجب حاضران، عباس یکی پس از دیگری امتیازات لازم را به دست می آورد. در بین سربازان آمریکایی که از شدت عصبانیت قادر به بازی نبودند، اختلاف افتاده بود و در نهایت عباس به تنهایی تیم آنها را برد.
در این هنگام فرمانده پایگاه که یک سرهنگ آمریکایی بود و از دور نظاره گر این بازی بود، جلو آمد و دست بر روی شانه عباس می گذارد و می گوید:
- از امروز به بعد تو کاپیتان تیم دانشگاه هستی.
و چندی بعد این تیم با هدایت عباس، قهرمان دانشگاه های هوایی می شود.
در نهایت دوره خلبانی عباس در آمریکا تمام شد ولی به دلیلی، به عباس گواهینامه خلبانی داده نمی شد. هم اتاقی آمریکایی عباس در گزارشی به فرماندهی، او را این گونه توصیف کرده بود:
- فردی منزوی است و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی بی تفاوت است. از نوع رفتارش بر می آید که نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی و شدیدا به فرهنگ و سنن ایرانی پای بند است. به هرحال او شخصی غیر نرمال است. در گوشه ای می رود و با خودش حرف می زند. (که منظور همان نماز خواندن عباس بود.)
همین گزارش ها باعث شده بود تا تکلیف عباس مشخص نباشد. خود عباس درباره آخرین روزهای زندگی در آمریکا این چنین می گوید:
- به دلیل گزارش هایی که در پرونده ام ثبت شده بود به من گواهینامه خلبانی نمی دادند روزی به دفتر مسئول دانشکده که یک ژنرال آمریکایی بود احضار شدم. وارد اتاقش شدم و احترام گذاشتم. او نیز از من خواست که بنشینم. پرونده من جلویش بود. این ‍ژنرال آخرین نفری بود که باید پرونده مرا امضاء می کرد و به عبارت بهتر قبول یا رد شدنم در گرو امضاء او بود.
ژنرال از من پرسش هایی می کرد و من نیز پاسخ می دادم. به نظر می رسید که نسبت به من نظر خوشی ندارد. این ارتباط برای من از اهمیت خاصی برخوردار بود. زیرا با زندگی و آبرویم رابطه داشت و احساس می کردم رنج دو ساله دوری از خانواده و شوق برنامه هایی که برای آینده داشتم، همه در یک لحظه درحال نابودی است و باید با دست خالی، بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم.
در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ‍ژنرال خواست برای کار مهمی به خارج از اتاق بیاید. با رفتن ‍ژنرال، مدتی من تنها ماندم. به ساعت نگاه کردم وقت نمازظهر بود. با خود گفتم کاش این جا نبودم و می توانستم نماز اول وقت بخوانم. انتظارم برای بازگشت ‍ژنرال طولانی شد. با خود گفتم هیچ چیز واجب تر از نماز نیست. همین جا نماز می خوانم انشاالله که تا پایان نماز ‍ژنرال بر نمی گردد. روزنامه ای را که در آن جا بود به زمین انداختم و مشغول نماز خواندن شدم که ناگهان ‍ژنرال وارد اطاق شد. با خود گفتم نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ سرانجام نماز را ادامه دادم و گفتم هر چه خدا بخواهد همان می شود. نمازم تمام شد. درحالی که بر روی صندلی می نشستم از ‍‍‍‍‍‍ژنرال عذرخواهی کردم و نشستم. ژنرال بعد از مدتی سکوت نگاه معناداری به من کرد و گفت:
- چکار می کردی؟
گفتم: "عبادت می کردم."
گفت: "بیشتر توضیح بده."
گفتم: "در دین ما دستور بر این است که در ساعت هایی معین از شبانه روز، باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعت، زمان آن فرا رسیده بود و من هم چون شما در اتاق نبودید، از فرصت استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم."
ژنرال سری تکان داد و گفت:
- پس همه این مطالبی هم که در پرونده توست راجع به همین کارهاست. این طور نیست؟
گفتم: "بله همین طور است."
‍ژنرال لبخندی زد و از نگاهش متوجه شدم از صداقت من خوشش آمده است. با چهره ای بشاش پرونده ام را امضاء کرد. سپس با حالتی احترام آمیز از جا برخاست، دستش را به سوی من دراز کرد و گفت:
- به شما تبریک می گویم ... شما قبول شدید. برای شما آرزوی موفقیت می کنم.
من هم متقابلا از او تشکر کردم و احترام گذاشته از اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی که رسیدم دو رکعت نماز شکر خواندم.
پس از بازگشت از آمریکا، در سال 1351 بابایی به عنوان خلبان اف 5 در پایگاه چهارم شکاری دزفول مشغول به خدمت می شود. سه سال بعد در شهریور ماه سال 1354 بابایی با دختر دایی اش خانم "صدیقه حکمت" ازدواج می کند.

ابتکاری برای کاهش اشتباه پدافند
در این روزها تعدادی از هواپیماهای ما که از پروازهای برون مرزی برمی گشتند، به دلیل پرواز در ارتفاع پایین و سرعت بالایی که داشتند، به اشتباه مورد هدف پدافند خودی قرار می گرفتند که بابایی طرحی را ارائه کرد که بر اساس آن یک خلبان به ایستگاه های پدافند مرزی اعزام می شد و تمام اطلاعات ورودی و خروجی جنگنده ها در اختیارش قرار می گرفت. بدین ترتیب با هماهنگی ای که شده بود، بعد از چندی شاهد کاهش 90درصدی این اشتباه ها بودیم.

فرماندهی همانند بسیجیان
شهید بابایی با 3000 ساعت پرواز با هواپیماهای جنگنده مختلف، کارنامه درخشانی از خود و میهنش بجای گذاشته است. آن چه برای همگان عجیب بود، نوع وضعیت ظاهری ایشان بود. فردی با لباس ساده و اکثرا بسیجی با سری تراشیده، بی آلایش که در اکثر اوقات او را با یک بسیجی ساده اشتباه می گرفتند. روزی درحالی که فرمانده پایگاه بود، با سینی چای از بسیجیان پذیرایی می کرد و کسی هم او را نمی شناخت. چهره ای که برای عراقی ها به عنوان یک افسر شجاع و نترس شناخته شده بود و آنها از نام او نیز می ترسیدند، سینی چای را جلوی بسیجیان می گرفت که ناگهان یکی از بسیجی ها که گویا خسته هم بود به حالت پرخاش به ایشان می گوید:
- این چه چایی هست که آوردی ... این که سرده ما داریم می رویم برای شما بجنگیم.
در این هنگام بابایی با لبخندی که بر لب داشت می گوید:
- چشم برادر ... همین الان براتون عوضش می کنم.
بعد از خروج بابایی، فرمانده بسیجی ها با عصبانیت رو به بسیجی جوان می کند و می گوید:
- هیچ می دانی اون کسی که سرش داد زدی چه کسی بود؟ او سرهنگ بابایی فرمانده پایگاه است تو باید برای این کار جریمه بشی.
در این هنگام بابایی وارد می شود و درحالی که سر خود را پایین انداخته بود، سینی را جلوی بسیجی می گیرد و می گوید بفرمائید برادر.
بسیجی که از کرده خود بسیار پشیمان بود، شروع به معذرت خواهی می کند که بابایی می گوید احتیاجی نیست ما همه برای خدمت آمدیم.
بابایی همیشه برای کارها و عملیات سخت و خطرناک داوطلب بود و شخصا برای آگاهی از مشکلات موجود، به صورت ناشناس به پایگاه ها و مناطق جنگی سفر می کرد.

بنیان گذار سوختگیری هوایی درشب برای هواپیمای اف 14
و تشکیل گردان کربلا


در این زمان با توجه به این که هواپیماهای اف 14 در بعضی از مواقع تا 12 ساعت پرواز ممتد در شب داشتند، نیاز به سوخت گیری هوایی در شب امری اجتناب ناپذیر بود که وی به عنوان اولین کسی که این کار را کرده بود، به خلبانان دیگر آموزش های لازم را می داد.
بابایی در نهم آذر سال 1362 ضمن ارتقاء درجه به سرهنگ تمامی، به عنوان معاونت عملیات فرماندهی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی منصوب و به تهران منتقل شد ولی مگر او می توانست پشت میز بنشیند؟!
در این زمان بابایی به همراه شهید اردستانی در قرارگاهی به نام "رعد" اقدام به تشکیل گردانی با عنوان "گردان کربلا" نمودند و با جمع کردن تعدادی از خلبانان در این گردان، عملیات خطرناک را داوطلبانه انجام می دادند.

نگذارید بابایی پرواز کند
تعدادی از دوستان ایشان خدمت حضرت آیت الله طاهری رفتند و از او درخواست کردند که به دلیل خطرات فراوان، بابایی را از پروازهای جنگی منع کند.
وقتی که حاج آقای طاهری به او می گوید:
- به دلیل این که پست شما مهم است و بهتر است که به دلیل خطرات احتمالی به پروازهای عملیاتی نروی.
می گوید:
- حاج آقا منم مثل خلبان های دیگه. اونا هم براشون خطر هست.
و با توضیحاتی که بابایی می دهد حضرت آیت الله طاهری قانع می شود.
از این به بعد باز هم بابایی درحالی که فرمانده بود، در عملیات شرکت می کرد و می گفت:
- فرمانده باید جلوتر از همه باشد.
تا زمان شهادت پروازهای عملیاتی او ادامه داشت. به طوری که از سال 1364 تا زمان شهادت 60 ماموریت خطرناک برون مرزی را با موفقیت انجام داد تا به همگان اثبات کنند که یاران روح الله از مرگ هراسی ندارند و آماده مقابله با دشمنان ایران و اسلام و انقلاب هستند.

ابتکاری دیگر
در همین سال ها نیروی هوایی با کمبود خلبان در هواپیمای اف 14 مواجه بود که بابایی طرحی را ارائه کرد که بر مبنای آن تعدادی از خلبانان ماهر هواپیمای اف 5 برای آموزش پرواز با اف 14 انتخاب شوند و بروی این هواپیما انتقال پیدا کنند. او خود مشغول انتخاب خلبانان شد و تعدادی از خلبانان ماهر اف 5 برای این کار انتخاب شدند. در آن زمان این طرح بسیار برای نیروی هوایی و ادامه پروازهای اف 14 حیاتی بود که با تدبیر بابایی این طرح با موفقیت کامل انجام شد.
لازم به ذکر است که امیر سرتیپ "احمد میقانی" فرمانده فعلی نیروی هوایی، نیز از جمله خلبانان اف 5 بود که از سوی شهید بابایی برای پرواز با اف 14 انتخاب شد.

ستاری از من لایق تر است
در سال 1365 مقدمات فرماندهی عباس در نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران فراهم شده و حکم او توسط ریاست محترم جمهوری امضاء شده بود و فقط امضای حضرت امام (ره) مانده بود. بابایی درحالی که در مرخصی بود، به سرعت خود را به تهران رساند و مانع این کار شد و برای این پست، امیر سرلشکر "منصور ستاری" را که در آن زمان سرهنگ تمام بود، پیشنهاد داد و گفت که او از من لایق تر است.
در تاریخ هشتم اردیبهشت سال 1366 بابایی به درجه سرتیپی ارتقاء یافت ولی همچنان پروازهای عملیاتی را انجام می داد.
نزدیک به عید قربان بود. عباس که همیشه تقاضاهای دوستان و اطرافیان خود را مبنی بر سفر به حج بی جواب می گذاشت، این بار که اصرار دوستان را می بیند می گوید:
- شما بروید ... من خودم را تا عید قربان می رسانم.

عقاب تیزپرواز هوس پروازی دگر کرد
صبح روز پانزدهم مرداد سال 1366 مصادف با عید سعید قربان، تیمسار بابایی به همراه سرهنگ خلبان "بختیاری" با یک فروند هواپیمای اف 5 دو نفره، در پایگاه هوایی تبریز به زمین نشست. به محض این که هواپیما به زمین می نشیند، سرهنگ خلبان "علی محمد نادری" و تعدادی دیگر از خلبانان به استقبال می آیند. بعد از این که وارد ساختمان فرماندهی می شوند، سرهنگ بختیاری می گوید:
- تیمسار اگر اجازه بدهید من کمی خسته هستم یه کم استراحت کنم موقع پرواز بیدارم کنید.
و بابایی به او می گوید: "برو برو تو استراحت کن."
سرهنگ بختیاری به گوشه ای از سالن می رود و دراز می کشد که بعد از چند دقیقه به خواب فرو می رود.
بابایی به همراه سرهنگ نادری، وارد گردان عملیات می شود. بابایی ماموریت پروازی را در دفتر مخصوص می نویسد و زیر آن را امضاء می کند. سرهنگ نادری به او می گوید:
- تیمسار شما خسته هستید بهتر است استراحت کنید.
که بابایی به سرهنگ نادری می گوید:
- نه آقای نادری خسته نیستم ...
و سپس به سرهنگ نادری می گوید:
- محمد آقا ... بگو هواپیما را مسلح کنند.
سرهنگ نادری می گوید:
- عباس جان ... امروز عید قربان است چطوره این کار را به فردا موکول کنیم؟
بابایی می گوید:
- امروز روز بزرگی است ... روزی است که اسماعیل به مسلخ عشق رفت ... نادری می دانی من امروز باید در قزوین باشم، آخه تعزیه داریم. به پدرم گفته بودم نقش کوچکی هم برای من در نظر بگیرد، اما حالا این جا هستم. اگر موافقی طرح پرواز را مرور کنیم.
با تایید سرهنگ نادری، بابایی شروع به تشریح عملیات می کند. نقطه نشانه ها، مواضع پدافندی، تاسیسات و نیروی های زرهی دشمن را روی نقشه مشخص می کند و پس از تبادل نظر با سرهنگ نادری، درحالی که تجهیزات پروازی خود را همراه داشت، محوطه گردان عملیات را ترک کرده و پیاده به سوی جنگنده به راه می افتد.
در همین زمان سرهنگ بختیاری ناگهان از خواب بیدار می شود، به ساعتش نگاه می کند، با عجله کلاه و تجهیزات خود را برداشته و به سمت محوطه پرواز شروع به دویدن می کند. پرسنل گردان نگهداری مشغول مسلح کردن یک فروند اف 5 دو کابینه بودند. بابایی دستی بلند می کند و سلام و خسته نباشید می گوید. عوامل فنی با دیدن بابایی دست از کار کشیده و مشغول احوال پرسی با او می شوند. سرپرست گروه می گوید:
- همان طور که دستور داده بودید هواپیما را مسلح کردیم.
بابایی با یک بازرسی از هواپیما، دستور می دهد موشک های نوک بال و تیرهای مسلسل هواپیما را نیز پر کنند تا مهمات تکمیل باشد.
سرهنگ نادری می گوید:
- ببخشید ... ما برای شناسایی می رویم یا شکار؟
که بابایی نقشه ای را از جیبش بیرون می آورد و می گوید:
- ببین آقای نادری ... وقتی به هدف رسیدیم بمب ها را روی تاسیسات فرو ریخته، آن را منهدم می کنیم و در قسمت بعد باید دور بزنیم و نیروهای زرهی دشمن را در نقطه ای دیگر با راکت و فشنگ مورد حمله قرار دهیم.
سرهنگ نادری می گوید: "امیدوارم خدا خودش کمک کند."
بابایی به گوشه ای می رود، کتابچه دعایش را از جیب بیرون آورده و مشغول دعا خواندن می شود که سرهنگ بختیاری نفس زنان به او می رسد و می گوید:
- من خواب بودم چرا بیدارم نکردید؟
بابایی می گوید: "توخسته ای استراحت کن."
سرهنگ نادری می گوید:
- تو خودت دو شبه که نخوابیدی ... اگر اجازه بدی من با نادری می روم.
که تیمسار می گوید: "نه خسته نیستم انشاالله پرواز بعدی را شما انجام بدهید."
سرهنگ بختیاری اصرار می کند که بابایی می گوید:
- شاید دیگر فرصتی برای پرواز نداشته باشم.
سپس دست در گردن سرهنگ بختیاری می اندازد و می گوید:
- ان شاالله برگشتم جشن می گیریم.
بختیاری به بابایی می گوید:
- به من عیدی نمی دهی؟
که بابایی می گوید: "عیدی طلبت تا بعدازظهر."
در این هنگام هواپیما با بیشترین مهمات ممکن، آماده پرواز است. بابایی رو به آسمان می کند و آرام می گوید: "الله اکبر" و سپس روبه سرهنگ نادری می کند و می گوید:
- محمد آقا برویم؟
هر دو از پلکان هواپیما بالا می روند. تیمسار بابایی وقتی درون کابین قرار می گیرد، برای بختیاری و عوامل نگهداری که در کنار هواپیما هستند، دست تکان می دهند.
تیمسار در کابین عقب جنگنده قرار می گیرد و پس از چک کردن هواپیما، به نادری می گوید:
- برویم ... امروز روز جنگ است.
هواپیما با رمز "تندر" به ابتدای باند می رسد و لحظه ای بعد با غرشی در دل آسمان جای می گیرد.
پس از یادآوری نقاط توسط بابایی به سرهنگ نادری، نادری نقل می کند که صدای او را به آرامی از رادیو هواپیما شنیدم که می گفت:
- پرواز کن پرواز کن امروز روز امتحان بزرگ اسماعیل است.
بعد از مدتی نادری به تیمسار می گوید:
- کلید مهمات روشن و آماده شلیک هستم، موقعیت کجاست؟ تیمسار می گوید: "تا هدف سه دقیقه مانده" و ادامه می دهد "چهار درجه به شمال."
هواپیما پس از مانوری در آسمان، به نقطه مورد نظر می رسد. ارتفاع گرفته و با شیرجه به سمت تاسیسات دشمن، آن جا را مورد هدف قرار می دهد. با اصابت بمب ها، کوهی از آتش به آسمان زبانه می کشد و صدای تیمسار در گوش نادری می پیچد:
- الله اکبر ... الله اکبر ... می رویم به طرف نیروهای زرهی دشمن.
پس از چند لحظه، باران گلوله و موشک بود که بر سر دشمن فرو ریخته می شد. بعد از پایان تیرباران نیروهای زرهی، تیمسار می گوید: "آقا محمد ... برگردیم."
هواپیما با گردشی 180 درجه از منطقه دور می شود. در پایین آتش زبانه می کشد و بعثیان به هر سوی درحال فرار بودند.
هواپیما درحال عبور از کوه های بلند و جنگل های سرسبز بود که صدای عباس در رادیو می پیچد:
- آقای نادری ... پایین را نگاه کن درست مثل بهشت است.
سپس آهی می کشد و ادامه می دهد:
- خدا لعنتشون کنه که این بهشت را به جهنم تبدیل کرده اند.
پس از لحظاتی صدای عباس در کابین می پیچد:
- مسلم سلامت می کند یا حسین ...
ناگهان صدای انفجار مهیبی همه چیز را دگرگون می کند. عباس در یک آن خود را درحال طواف می یابد:
- اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک...
و آخرین حرف ناتمام ماند.

همسر و دوستان بابایی در این هنگام در مکه هید بابایی را می بینند.

سرهنگ نادری بعد از چند لحظه که بیهوش بود، به خود آمد. درد شدیدی در ناحیه پشت و بازویش احساس می کرد و کابین نیز پر از دود شده بود.
هواپیما با سرعت درحال سقوط بود. بعد از چند لحظه نادری موفق به کنترل هواپیما می شود که در این هنگام مقدار زیادی از سرعت آن کم شده بود. تمام علائم به هم ریخته شده بود. سرهنگ نادری در رادیوی هواپیما فریاد می زند:
- عباس ... حالت خوبه؟
ولی صدایی نمی شنود. هرچه صدا می کند جوابی نمی گیرد. سرهنگ نادری که گیج شده بود، یک بار دیگر عباس را صدا می زند:
- عباس جان حالت خوبه؟ تو را به خدا جواب بده.
سرهنگ نادری که ناامید شده بود، سعی می کند تا رادار را بگیرد:
- از تندر به رادار ...
ولی کسی جواب نمی دهد. در آخرین لحظه افسر کنترل رادار صدایش می زند:
- از رادار به تندر ... صدای شما نامفهوم است.
سرهنگ نادری می گوید:
- ما مورد هدف قرار گرفتیم. وضعیت خوبی نداریم. سعی دارم هدایت هواپیما را در دست بگیرم.
افسر رادار می گوید:
- خون سرد باشید ... موقعیت را به دقت بررسی کنید. به گوشم.
هواپیما درحالی که تعادل کاملی نداشت، هر چند لحظه یک بار از حالت تعادل خارج می شد که سرهنگ نادری آن را دوباره به حالت نرمال بر می گردانید. نادری باز هم عباس را صدا می زند ولی صدایی نمی شنود. آیینه کابین را تنظیم می کند تا کابین عقب را ببیند. ولی متوجه می شود شیشه بین دو کابین شکسته و چیزی دیده نمی شود. مانوری به هواپیما می دهد و دوباره به عقب نگاه می کند.
حافظ کابین متلاشی شده بود و در اثر باد شدید، قسمتی از چتر نجات عباس هم در هوا به اهتزاز درآمده بود. نادری باز هم دقت می کند، قطرات خون به شیشه بین دو کابین پاشیده شده و با خود می گوید حتما شیئی منفجره او را متلاشی و به بیرون پرتاب کرده است.
نادری بار دیگر با رادار تماس می گیرد:
- هواپیما به شدت آسیب دیده اکثر کنترل کننده ها از کار افتاده. از وضعیت کابین عقب هم خبر ندارم. خودم هم زخمی هستم.
افسر رادار جواب می دهد:
- خودتان را در مسیر 38 در جه شمال شرق قرار دهید و ارتفاع را کم کنید.
در پایگاه هوایی تبریز غوغایی برپاست. آژیر وضع اضطراری در محوطه پایگاه پیچیده. آمبولانس و خودروهای آتش نشانی و نیروهای امداد همه به طرف باند پرواز در حرکتند.
افسر رادار با دستپاچگی، مرکز پیام نیروی هوایی را گرفته، وضعیت را گزارش می کند و درخواست می کند که این پیام سریعا به فرماندهی مخابره شود. سپس با هواپیما تماس می گیرد:
- لطفا اعلام وضعیت کنید.
سرهنگ نادری که احساس درد شدیدی می کرد، قصد داشت به هر قیمتی هواپیما را بر روی باند به زمین بنشاند. با شنیدن صدای رادار می گوید:
- دارم تلاش می کنم ولی وضع هر لحظه بدتر می شود.
افسر رادار به نادری اعلام می کند که در 18 کیلومتری باند هستید.
نادری در این لحظات درد شدیدی در ناحیه پشت و بازو احساس می کند. شروع به کم کردن ارتفاع برای نشستن برروی باند می شود که ناگهان صدایش در رادیو می پیچید:
- دور موتور کم نمی شه ...
افسر رادار به او می گوید:
- محمد جان چاره ای نیست روی باند بیا.
نادری ملتمسانه از خداوند کمک می خواهد. هواپیما باهمان سرعت، رو باند می نشیند. نادری ترمز ها را فشار می دهد که عمل نمی کنند. افسر رادار فریاد می زند چتر رو بزن و سپس فریاد می زند:
- چتر باز شد. خدایا خودت کمک کن.
هواپیما با سرعت به انتهای باند نزدیک می شود. نادری شیر بنزین موتورها را سریعا قطع می کند. در این لحظه هواپیما در برابر چهره بهت زده نادری، با گیر کردن به تور باریر (توری که در انتهای باند نصب می شود و در مواقع اضطراری برای متوقف کردن هواپیما استفاده می شود) متوقف می شود. براثر گرمای حاصل از ترمز ها، چرخ های هواپیما آتش می گیرند که نیروی های آتش نشانی بلافاصله آن را خاموش می کنند.
سرهنگ نادری با تلاش زیاد از کابین پیاده می شود و درحالی که از هواپیما فاصله می گرفت، نگاهی به کابین شکسته عباس انداخت.
فرمانده پایگاه تیمسار "رستگارفر" به نادری نزدیک می شود. نادری خودش را در آغوش تیمسار می اندازد و شروع به گریه کردن می کند.

بابایی قربانی حضرت ابراهیم شده
سرگرد "بالازاده" اولین کسی بود که خود را به کابین عقب هواپیما رسانید و لحظاتی بعد در مقابل چشمان ماتم زده همه، با دست بر سر و صورت خود می کوبد و می گوید
- عباس در کابین است او قربانی حضرت ابراهیم در عید فطر شده .

در این لحظه صدای مؤذن در فضای باند می پیچد و در لحظات اذان ظهر روز عید قربان، پیکر پاک و مطهر شهید بابایی روی دست های دوستانش تشییع می شود.
سرهنگ بختیاری درحالی که اشک در چشمانش جمع شده بود، به سوی فرمانده پایگاه می رود و می گوید:
- دلم می خواهد برای تشییع پیکر عباس، من فرمان پیش فنگ بدهم
سراسر رمپ پایگاه خلبانان و پرسنل ایستاده بودند. سرهنگ بختیاری با گام هایی لرزان به وسط رمپ می رود و با صدایی رسا می گوید:
- گوش به فرمان من ... گارد مسلح به احترام شهید پیش فنگ.
همسر شهید بابایی بعد از عزیمت از مکه، کفن خونین عباس را کنار می زند و می گوید:
- تو مرا به زیارت کعبه روانه کردی اما، اما خودت به دیدار صاحب کعبه رفتی.

او برای ما کارگری می کرد
در مراسم چهلم شهید بایایی، در میان سوگوارن مردی میان سال با کلاه نمدی به شدت گریه می کرد. یکی از دوستان شهید بابایی به او نزدیک می شود و می گوید.
- پدر جان این شهید با شما نسبتی داشته؟
و مرد جواب می دهد:
- او همه زندگی ما بود. ما هرچه داریم از اوست.
مرد ادامه می دهد:
- من اهل ده زیار هستم. اهالی روستای ما قبل ازاین که شهید بابایی به آن جا بیاید، در تنگنا بودند. ما نمی دانستیم او کیست. لباس بسیجی بر تن داشت برای ما حمام ساخت، مدرسه ساخت، غسالخانه ساخت و هرکس که گرفتاری داشت پیش او می رفت. او یاور بیچاره ها بود. هر وقت پیدایش می شد، همه با شادی می گفتند اوس عباس آمد. چند وقتی پیدایش نشد. گویا رفته بود تهران. روزی آمدم اصفهان، عکس هایش را روی دیوار دیدم. مثل دیوانه ها هر که را می دیدم می گفتم او دوست من بود ولی کسی حرف مرا باور نمی کرد. به بچه های نیروی هوایی هم گفتم جواب دادند: پدر جان می دانی او کیست او تیمسار بابایی فرمانده عملیات نیروی هوایی است. گفتم: ولی او برای ما کارگری می کرد. دلم از این که او ناشناس آمد و ناشناس هم رفت آتش گرفته است.

A M

این یعنی مرگ من

روی زمین نمی شد نگهش داشت٬ پشت میز ریاست٬ در اداره ای در تهران.....او می گفت : "ُاین یعنی مرگ من"
اما ای عباس دوران ها..ای حسینی ها...ای حر بن  ریاحی ها  .... مطمئنم که شهادتان٬ مرگتان نبوده و نیست.....کجایند مردان بی ادعا؟ کجایند شور آفرینان عشق؟ همانان که از وادی دیگرند...همانان که گمنام و نام آورند

 

Shahid  Abbas Dowran's Wife's Memories


A M

 

آتش چنان سوخت بال و پرت را
که حتی ندیدم خاکسترت را
... به دنبال دفترچه خاطراتت
دلم گشت هر گوشه سنگرت را
و پیدا نکردم در آن کنج غربت
به جز آخرین صفحه دفترت را:
همان دستمالی که پیچیده بودی
در آن مهر و تسبیح و انگشترت را
همان دستمالی که یک روز بستی
به آن زخم بازوی همسنگرت را
همان دستمالی که پولک نشان شد
و پوشید اسرار چشم ترت را
سحرگاه رفتن زدی با لطافت
به پیشانی ام بوسه آخرت را
و با غربتی کهنه تنها نهادی
مرا، آخرین پاره پیکرت را
و تا حال می سوزم از یاد روزی
که تشییع کردم تن بی سرت را
کجا می روی ای مسافر درنگی
ببر با خودت پاره دیگرت را

شاعر این شعر را نمی دانم کیسیت.. با تشکر از صادق...شاعر این شعر محمد کاظم کاظمی است 

A M

حج عباس بابایی


 

 

سال 1366 بود. همراه عباس به سفر حج مشرف شده بودیم. روز پرواز در فرودگاه حاضر شدیم، پس از تحویل ساکهایمان در چهره عباس نوعی پریشانی دیدم. به پای پلکان هواپیما که رسیدیم ناگهان عباس مرا صدا زد و گفت: «خانم خدا به همراهتان.» من و اطرافیان که از آشنایان و خلبانان بودند، شگفت زده شدیم، به او نگاه کردم و گفتم : «مگر شما نمی‌ آیید؟» سرش را پایین انداخت و زیر لب آرام گفت: «الله اکبر.» من که از حرکت او گیج شده بودم گفتم: «چه می‌‌خواهی بگویی، چه شده عباس؟... عباس نکند که تصمیم داری با ما نیایی؟.» او گفت: «من نمی‌‌توانم با شما بیایم، کشتی‌ها باید سالم از تنگه بگذرند.» سرهنگ اردستانی که شاهد گفتگوی ما بود گفت: «عباس جان همه برنامه‌ها جور شده، ساک تو داخل هواپیماست و از اینها گذشته در مورد خلیج فارس هم نباید نگران باشی، بچه‌ها بالای سر کشتی‌ها هستند.» عباس رو به من کرد و گفت: «شما بروید، خانم من هم سعی می‌کنم تا با آخرین پرواز خودم را برسانم.» من که می‌دانستم عباس از تصمیم خودش منصرف نخواهد شد به او گفتم: «قول می‌دهی.» او در حالی که لبجندی به لب داشت گفت: «می‌بینی که ساکم را هم پیش شما گرو گذاشتم، قول می‌دهم بیایم حالا راضی شدی ؟« بعد رو کرد به همه و گفت: «مکه من این مرز و بوم است، مکه من آبهای گرم خلیج فارس و کشتی‌هایی است که باید سالم از آن عبور کنند تا امنیت بر قرار باشد، من مشکل می‌ توانم خودم را راضی کنم.» بعد ها شنیدم که عباس در طی آن مدت طرحی را به اجرا در آورده بود که چهل فروند کشتی غول پیکر از تنگه خور موسی به سلامت عبور کردند. من که بغض توان سخن گفتنم را گرفته بود و به سختی می‌توانستم حرف بزنم با او خداحافظی کردم و به آرامی‌ از پله‌های هواپیما بالا آمدم، از پنجره هواپیما می‌دیدم که عباس نگاهش را به ما دوخته و زیر لب چیزی می‌گوید، اشک از چشمانش سرازیر بود و در چهره من می‌نگریست. چند روز بعد وقتی تلفنی با او صحبت می‌کردم با نگرانی پرسیدم: «چشم به در مانده‌ام مگر قرار نشد بیایی؟» و ایشان گفتند: «خاطرتان آسوده باشد قول می‌دهم که عید قربان پیش شما باشم.» و بعد هنگامی‌ که خواستند خداحافظی کنند گفتند: «حلالم کنید. وقتی گوشی را گذاشتم تمام بدنم می‌لرزید، دستهایم را به سمت آسمان بلند کردم و فریاد زدم: «خدایا عباس را حفظ کن.» می‌دانستم که او بار سفر بسته و به دیدار خدا می‌رود. روز عید قربان بود. در کعبه نماز ظهر می‌خواندم. هنوز رکعت دوم را به پایان نرسانده بودم که حالی عجیب در من پیدا شد. دستها و پاهایم لرزید، عباس رفته بود.

راوی:خانم صدیقه حکمت(همسر عباس)

آخرین پرواز


آن روز تیمسار بابایی اصرار زیادی داشت که مهمات هواپیما کامل باشد و تا حد امکان از ظرفیت‌های آن استفاده کنیم. هم بمب داشته باشیم ، هم راکت و ...، من که قرار بود به همراه ایشان پرواز کنم از اصرار ایشان تعجب کردم ، چون هدف ما شناسایی نقطه خاصی در عراق بود و قصد شکار نداشتیم. وقتی علت اصرار شان را جویا شدم ایشان گفتند: «شناسایی می‌کنیم و در برگشت، این اهداف را هم منهدم می‌کنیم.» من خندیدم و گفتم: «خدا به خیر بگذراند.»
سر انجام پس از هماهنگی‌های اولیه هواپیما آماده پرواز شد. سوار بر جنگنده شدیم و در ابتدای باند منتظر اجازه باند فرودگاه جهت پرواز ماندیم. چند لحظه بعد آسمان نیلگون، هواپیما را در آغوش کشید. عباس زیر لب می‌گفت: «پرواز کن. پرواز کن. امروز روز امتحان بزرگ اسماعیل است.» وقتی جنگنده دل آسمان را شکافت، بابایی با زمزمه‌ای سوزناک می‌خواند: «مسلم سلامت می‌کند یا حسین یا حسین.» با رسیدن به هدفها صدای تیمسار در کابین پیچید: «کلیدهای مهمات روشن، آماده شلیک.» چند لحظه بعد جهنمی‌ از آتش در زیر پاهای ما بر پا شد. در حال عبور از دشتی بسیار معمولی بودیم که تیمسار به من گفتند: «پایین را نگاه کن مثل بهشت است.» بعد با صدایی بلند گفنتند: «الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر.» صدای مهیبی در کابین پیچید و درد شدیدی در پشت و بازویم احساس کردم، صدای عباس ضعیف و نامفهوم به گوشم رسید که می‌گفت: «لبیک، اللهم لبیک، لبیک لاشریک لک لبیک.» و بعد از آن سکوت بود و صدای باد. هواپیما در حال سقوط بود، با تلاش بسیار آن را به حالت افقی در آوردم. با تمام نیرو فریاد می‌زدم: «عباس، عباس جواب بده.» اما جز صدای باد هیچ چیز به گوش نمی‌رسید. به برج مراقبت اعلام وضعیت اضطراری کردم. با تماس چرخ‌ها به زمین هواپیما آتش گرفت اما ماموران آتش‌نشانی به سرعت آن را مهار کردند. خلبانان و پرسنل فرودگاه به سمت هواپیما می‌دویدند. صدای موذن در بلندگوهای پایگاه پییچید، ظهر بود و عباس پر گشوده بود. همان روز در مکه عبدالمجید طیب و خلبان دادپی در مکانها و زمانهای مختلف عباس را دیدند که مشغول طواف و عبادت است در حالیکه هیچکدام نمی‌دانستند که عباس خود را به مکه نرسانده بود اما الحق که او میهمان واقعی  خدا بود. بعدها این مساله موجب شگفت همگان شد

منبع:کتاب پرواز تا بی‌نهایت

 

 


A M

Wormhood flashback

Left in Pain
all alone
cathartic rain
hits its tone
tears of shame
pound my soul
it's the end of the game
and all the virtual gain
goes down the drain
what all remains
is my spirit in stains

    --***--

Started life as nothing but a little worm

Immoral desires slowly adapt to the norm

Material lifestyle, no choice but to conform

Either I’ll reform or give in to the chaotic thorns

Now my wormhood ends its form on this little seed of corn

But soon I’ll transform, setting new reasons to mourn

Either I’ll fly or not, become a dragonfly or rot

With wings that are set by my deeds

And a soul that is towed by my means

 

,My end
?will it justify my means
all I've ever done was evade
the truth of why we were made
,My deeds
?where they defined by all my means
All I've ever done was elude ......
My Every chance to conclude
what means to life in solitude
?Am I going to make it or not
?Why is it till the end that I give it a thought


A M

به ياد شهید عباس بابايي

شهید عباس بابایی

راوی : سرهنگ خلبان فضل الله جاویدنیا 

 در یكی از مأموریت های جنگی به همراه عباس بر فراز خلیج فارس در حال پرواز بودیم. آن روز قرار بود كه كاروان بزرگی از كشتی های نفتكش و تجاری را تا آب های بین المللی اسكورت كنیم. براساس اطلاعات رسیده دشمن تصمیم داشت تا به كاروان حمله كند. به همین خاطر موقعیت بسیار حساس و خطرناك بود. با طرحی که عباس ارائه کرده بود قرار شد تا 10 فروند شکاری اف-14 پوشش سنگین هوایی منطقه خلیج فارس را تامین کنند تا از این طریق کشتی ها از حملات دشمن در امان بمانند.من و عباس کنار هم پرواز می کردیم..     

پس از بررسی های لازم پوشش منطقه را آغاز كردیم. هواپیماهای دشمن در كمین بودند تا در فرصتی مناسب تهاجم خود را آغاز كنند. عباس این موضوع را پیش بینی كرده بود؛ لذا به من گفت: 

- من مطمئنم كه به كاروان حمله خواهد شد. پس باید آماده باشیم كه ان شاءالله با دست پر برگردیم.  

قرار شد كه از آن لحظه به بعد سكوت رادیویی را رعایت كنیم تا پست های شنود دشمن نتوانند صدای ما را بشنوند. ما از بندر امام به طرف اسكله های البكر و الامیه تغییر مسیر دادیم و چون از رادار مادر فاصله زیادی داشتیم ارتفاع خود را به حداقل رساندیم. سكوت كرده بودیم و گوشمان به رادیو بود تا بتوانیم موقعیت های منطقه را دریافت كنیم. لحظاتی بعد از طریق رادار اعلام شد كه دو فروند جنگنده عراقی در حال پرواز به سمت كویت هستند. من و عباس در فاصله ای نزدیك به هم، به طور موازی پرواز می كردیم و به راحتی همدیگر را از داخل كابین می دیدیم. عباس اشاره كرد كه مطلب را دریافت كرده و باید به طرف آنها برویم. آنگاه به سوی آنها پرواز كرد. حدود 50 مایل به كویت مانده بود. از روی صفحه رادار هواپیما دیدم كه آن دو جنگنده عراقی دور زدند. عباس هم موضوع را دریافت كرده بود. من و عباس هر دو از كابین یكدیگر را می دیدیم. با دست به او اشاره كردم كه چه باید كرد؟    

    عباس به من پیام داد:     

    - من به عنوان طعمه جلو می روم و هواپیماهای دشمن را به دنبال خودم می آورم.     

    سپس بایك حركت سریع از من دور شد. او با مانورهایی كه انجام می داد هواپیماهای دشمن را متوجه خود می كرد و آنها را به دنبال خود كشاند. لحظه ای فرا رسید كه یكی از هواپیماها دقیقاً در برد موشك من قرار گرفته بود ولی من نگران عباس بودم و زیرلب دعا می كردم تا به موقع اقدام كند تا من بتوانم هواپیمای مهاجم دشمن را هدف قرار بدهم. لحظات به كندی می گذشت و نگرانی وضع عباس مرا مضطرب كرده بود ولی كوشیدم تا بر خود مسلط باشم. روی صفحه رادار دیدم كه هواپیمای عباس در تیررس كامل دشمن قرار گرفته. در این لحظه ناگاه هواپیماهای دشمن مانوری انجام دادند و یكی از آنها به طرف عباس نزدیك شد.     

    پس از بررسی اوضاع با كابین عقب، بی درنگ موشك را به سوی هواپیمای دشمن رها كردم.     

    پس از چند لحظه با چشم هواپیمای دشمن را دیدم. ناگهان عباس مانوری كرد و با یك چرخش بسیار خطرناك مسیر خود را تغییر داد و ارتفاع را كم كرد در این لحظه موشك من با هواپیمای دشمن برخورد كرد.  

    آتش از بدنه هواپیما زبانه كشید و پس از طی مسافتی در میان دود غلیظی از نظر ناپدید شد. در این لحظه صدای عباس در رادیو پیچید. او فریاد زد:     

    - الله اكبر! الله اكبر!     

    از شنیدن صدای او شاد شدم و گفتم:     

    - عباس می دانی چه كار كردی؟     

    عباس گفت:     

    - و مارمیت اذ رمیت و لكن الله رمی، من كاری نكردم خدا كرد.     

    آن روز با شهامت عباس مأموریت با موفقیت انجام شد و كشتی ها از تنگه عبور كردند و من پیروزی آن روز را نتیجه توكل عباس به خداوند می دانم. او همواره و در بحرانی ترین لحظات هرگز از یاد خدا غافل نبود و این به او جرات می داد تا با جسارت دست به چنین كارهای خطرناكی بزند


A M

حماسه ی دوران

عباس دوران

خاطرات خلبان آزاده تیمسار سرتیپ منصور كاظمیان

(همرزم خلبان شهید امیر سرلشگر عباس دوران)

زمانی كه جنگ در سال 59 آغاز شد من در پایگاه بندرعباس بودم و بنا به درخواست خودم به پایگاههای همدان، دزفول و بوشهر مامور شدم. زمانی كه رفتم پایگاه بوشهر، در آنجا با شهید بزرگوار «عباس دوران» آشنا شدم و در آنجا دو تا پرواز با هم انجام دادیم كه هر دو موفقیت آمیز بود. بعد در سال 1360 به همدان مامور شدم و این همزمان بود با مامور شدن شهید دوران به همدان، كه از آنجا دیگر بیشتر وقتها با هم بودیم و پروازهای زیادی انجام دادیم به خصوص در عملیات فتح المبین كه پروازهای ارتفاع بالا انجام می دادیم.

حال اگر بخواهم از خصوصیات اخلاقی شهید دوران بگویم یك مسئله را باید متذكر شوم و آن اینكه ایشان آدم بسیار ساكتی بود اما بسیار با دل و جرات. بگونه ای كه هر نوع ماموریتی به او محول می شد با آگاهی به اینكه درصد كشته شدن زیاد است ولی قبول می كرد و همیشه در اینگونه ماموریتهای خطرناك پیشقدم می شد. زمان عملیات رمضان بود كه صحبت از برگزاری كنفرانس غیرمتعهدها در بغداد شد و قرار بر این بود رئیس كنفرانس صدام باشد. ایران این موضوع را قبول نمی كرد و می گفت: «به علت اینكه عراق در جنگ است، بغداد ناامن است.» ولی سخنگویان صدام در بغداد می گفتند: «نه !بغداد محل خوبی برای برگزاری این كنفرانس می باشد و از نظر زمینی و هوایی امنیت كامل دارد به طوریكه در آسمان بغداد یك پرنده هم جرات پر زدن ندارد. به همین منظور شب 29 تیر 61 دستور ماموریت به پایگاه همدان ابلاغ شد. من همان شب «آماده شب» بودم و فردایش به اداره رفتم. حدود ساعت 11 بود كه شهید دوران با من تماس گرفت و گفت: «بیا پست فرماندهی». من هم رفتم و بعد از 10 دقیقه شهید دوران كه قرار بود با من پرواز كند به همراه «شهید یاسینی» مسئول عملیات پایگاه و «شهید خضرایی» فرمانده پایگاه و خلبانان اسفندیاری، باقری، توانگریان و خسروشاهی، به اتفاق هم به پست فرماندهی آمدند و در مورد چگونگی انجام عملیات صحبتهایی كردند و نتیجه جلسه بر این شد كه سه تا هواپیما تا لب مرز با هم پرواز كنند و وقتی به لب مرز رسیدیم یكی از هواپیماها برگردد و دو تای دیگر با ارتفاع كم وارد خاك عراق شوند. یعنی یك حالت ایذایی ایجاد گردد و رادارهای عراق نشان بدهند هواپیماها برگشتند. صحبتهای اصلی كه تمام شد،، كابین های جلو و عقب صحبتهای خصوصی را با هم انجام دادند. شهید دوران به من تاكید كرد كه: «شما بیشتر حواست به هواپیماهای دشمن باشد كه به ما حمله نكنند و اگر زمانی هواپیما دچار نقص شد و نتوانستیم به پروازمان ادامه دهیم، شما به تنهایی اجكت كن و من به ماموریتم ادامه می دهم.»

این صحبتها كه تمام شد رفتیم منزل برای استراحت. 30 تیر 1361 مصادف بود با 30 ماه رمضان و آن شب مشخص نبود كه فردا روزه است یا عید روزه با این حال آن شب بلند شدیم و سحری خوردیم. قرار بر این بود كه ماموریت ما ساعت 5 و 30 دقیقه آغاز شود آن هم بدون تماس گرفتن با برج مراقبت و رادار، چرا كه هدف این بود تا سكوت رادیویی رعایت شود و از طرف عراقی ها شنود نگردد. ساعت 5 صبح بود كه جیپی آمد در منزل و من رفتم. همه خلبانان داخل جیپ بودند. رفتیم گردان و از آنجا به اتاق چتر و كلاه. چتر و كلاه را برداشتیم و به سمت هواپیما حركت كردیم. در این هنگام احساس می كردم دیگر بر نمی گردم و اسیر می شوم ولی صددرصد مطمئن نبودم. همینطور كه می رفتم گفتم: «خدایا! اگر واقعا  قراره برنگردم زمانی كه رفتیم پای هواپیما، هواپیما یك اشكال جزیی داشته باشه.»

وقتی رسیدیم مكانیكهای هواپیما به ما خوش آمد گفتند. شهید دوران اطراف هواپیما شروع كرد به گشت زدن و چك كردن بمبها و دستگاههای بیرونی هواپیما و من هم رفتم داخل كابینها تا دستگاههای داخلی را چك كنم مشغول بررسی بودیم كه متوجه شدم سمت نما و حالت نمای هواپیما در حال گردش است، در صورتی كه اینجوری نباید می بود و باید ثابت می ایستاد. مكانیكها آمدند و گفتند: «فعلا نمی توانیم درست كنیم. شما می توانید پرواز نكنید.» اما عباس می گفت: «این سمت نما وحالت نما در هوای صاف و بدون ابر اصلا كاربرد ندارد و ما در این هوا نیاز به این وسیله نداریم و می رویم سر باند و به عنوان شماره 3 آماده پرواز می شویم. در اصل ما شماره 1 بودیم و شماره 3 هواپیمایی بود كه كه قرار شد برگردد . لذا ابتدا شماره 2 بلند شد و شماره 3 دچار نقص فنی بود و نتوانست بلند شود لذا ما بعد از شماره 2 بلند شدیم. معمولا ما در ایران به خاطر اینكه مصرف سوخت كم باشد، با ارتفاع بالا و سرعت كم می رفتیم یعنی با ارتفاع 15000 پا و سرعت 350 مایل به سمت بغداد حركت كردیم. وقتی به مرز رسیدیم به خاطر اینكه رادارهای عراق ما را نگیرند ارتفاعمان را به 10 تا 15 متری زمین رساندیم و سرعتمان را به خاطر اینكه از برد موشكهای سام-7 (استرلا) در امان باشیم به 450 مایل افزایش دادیم. وقتی از مرز رد شدیم در یك آن دیدم كه موشك سام به طرف هواپیمای شماره 2 پرتاب كردند. به آنها گفتم: «موشك براتون پرتاب كردند، مواظب باشید.» ولی خب خوشبختانه موشك به سرعت هواپیما نرسید و در 300 متری هواپیما منفجر شد. بعد از مدتی از دستگاههای داخل هواپیما متوجه شدم رادارهای عراق ما را گرفتند، لذا موضوع را به شهید دوران اطلاع دادم و گفتم: «رادارهای عراق ما را گرفتند.» گفت: «مساله ای نیست.» هواپیمای شماره 2 هم این موضوع را به ما اخطار كرد كه شهید دوران به شوخی خطاب به آنها گفت: «می فرمائید كه من برم زیر زمین پرواز كنم!» قرار ما بر این بود كه از شرق بغداد به سمت جنوب شرق بغداد حركت كرده و سپس به سمت پالایشگاه «الدوره» كه به شهر بغداد چسبیده برویم و در آنجا بمبها را روی هدف تخلیه كنیم تا پس از ماموریت مستقیم به سمت ایران بیائیم و مجبور نشویم گردشی داشته باشیم و مورد اصابت گلوله قرار گیریم.

حدود 5 یا 10 مایلی بغداد بود كه متوجه شدیم باید از دیوار آتشی كه در اطراف شهر درست كرده اند عبور كنیم لذا وقتی دیوار آتش را رد كردیم شهید دوران به من گفت: «موتور راستمون آتیش گرفته.» گفتم: «مسئله ای نیست فعلا بریم جلو از شهر كه رد شدیم یا موتور را خاموش می كنیم یا یك كار می كنیم تا از این مسئله جلوگیری بشه .» به پالایشگاه كه رسیدیم از دور و اطراف پالایشگاه با موشكهای سام، شروع كردند به زدن ما. من هم با یك دستگاهی كه هواپیما مجهز به آن است مشغول از كار انداختن رادارهای آنها شدم تا لااقل موشك نزنند. به بالای پالایشگاه كه رسیدیم با موفقیت كامل بمبها را تخلیه كردیم و در حال برگشت بودیم كه من یك لحظه برگشتم به پالایشگاه نگاه كنم دیدم هواپیما از دم تا پشت سر من آتش گرفت و دارد می سوزد. سریع به شهید دوران گفتم: «هواپیما آتیش گرفته، آماده باش بپریم.» و نگاه كردم دیدم دستگاههای جلوی چشمم هم سیاه شده و همان زمان بود كه من داشتم می رفتم بیرون از هواپیما. همه این اتفاقات در عرض یك ثانیه رخ داد. حالا روایت بر این است كه احتمالا آتش هواپیما به بمبهای زیر صندلی رسید و صندلی من خودش عمل كرد و مرا از آن آتش نجات داد. من كه پریدم بیرون بیهوش بودم و وقتی بهوش آمدم تو وزارت دفاع عراق بودم و یكی داشت لبم را كه پاره شده بود بخیه می كرد. در این لحظه به خودم گفتم: «خدایا! من تو هواپیما بودم. اینجا كجاست؟» بعد از مدتی برای امنیت من لباس پروازم را درآوردند و دشداشه به تنم كردند و مرا به بیمارستان بردند. از آن جا هم دوباره به وزارت دفاع آوردنم. به آنها گفتم: «جناب دوران كو؟» گفتند: «از هواپیما نپرید و کشته شد.» من باور نكردم چون معلوم نبود كه آنها راست می گویند یا دروغ، ولی خیلی دنبال این مسئله بودم و می خواستم برایم روشن شود كه چه اتفاقی افتاده است. حدود 15 روز مرا در وزارت دفاع نگه داشتند آنجا خیلی شكنجه ام كردند. بعد از آن تحویلم دادند به سازمان امنیت شان آنجا هم 45 روز بودم تا اینكه سپردنم به دژبانی شان تا مرا به اردوگاه اعزام كنند. در آنجا یك سربازی بود كه كمی انگلیسی بلد بود. به من گفت: «تو همان خلبانی نیستی كه هواپیمایت را زدند؟» گفتم: «بله! چقدر از این موضوع خبر داری؟» گفت: «بعد از اینكه پالایشگاه بمباران شد، هواپیما در حالی كه آتش گرفته بود به طرف شهر می آمد یكهو دیدم از داخل آن چتری بیرون پرید و بعداز مدتی كه هواپیما جلوتر رفت منفجر شد.» بعدها كه من از خلبانهای دیگر سئوال كردم كه: «آیا امكان دارد هواپیما بر اثر آتش خودش در هوا منفجر شود.» گفتند: «نه، مگر اینكه موشك به آن اصابت كند منفجر شود.» خلاصه مرا بردند اردوگاه. در اردوگاه از چگونگی حادثه پرس و جو كردم آنها گفتند: «بیست دقیقه قبل از اینكه شما به بغداد برسید آژیر خطر را زدند و زمانی هم كه پالایشگاه را مورد هدف قرار دادید فردایش عكس سانحه را روزنامه های عراق چاپ كردند و بدین صورت بود كه تكه های هواپیما نزدیك یكی از میدانهای شهر به زمین خورد و از شهید دوران پوتین و دستكشش مشخص بود.» آنجا بود كه برایم مسجل شد عباس دوران به شهادت رسیده است.


A M

شهید حسين خلعتبري

Image and video hosting by TinyPic

کجايند مردان بی ادعا؟



گفت و گو با امير سرتيپ خلبان قاسم محمد اميني جانشين نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران در مورد امير سرلشكر خلبان حسين خلعتبري
مسعود آب آذري
اشاره :
شهيد « حسين خلعتبري » به سال 1328 در روستاي بصل كوه رامسر به دنيا آمد. پس از اتمام تحصيلات و خدمات سربازي در سال 1351 وارد نيروي هوايي ارتش شد ودوره مقدماتي خلباني را در ايران طي كرد. براي تكميل دوره پرواز به آمريكا رفت و رشته خلباني و پرتاب موشك هاي موريك را با موفقيت سپري كرد . F 4 هواپيماي مادرش مي گفت : « هيچ گاه توصيه او را پيش از رفتن به آمريكا فراموش نمي كنم . روزي كه وكالت داد تا حقوق ماهيانه اش را براي رفع مشكلات نيازمندان هزينه كنم . »
او با شروع جنگ تحميلي حضوري فعال در جبهه ها داشت . حماسه هايش در شكار كشتي هاي جنگي ناوهاي اوزا مين جمع كن هاي نيروي دريايي عراق تحسين برانگيز بود علاوه بر تاثيرات ماندگار و شگرفي كه در طول سال هاي نخست جنگ در نيروي هوايي ارتش و رويارويي با نيروي دريايي عراق داشت . به عنوان نماينده ايران نيز در دادگاه لاهه شركت كرد تا از حقوق بين المللي كشورمان دفاع كند. او در برابر مسئولين و نمايندگان ديگر كشورها ازحقوق كشور ايران دفاع نمود.
قهرمان جنگ دريايي شكارچي ناوهاي اوزا حسين موريك دلاور مرد مازندراني در اولين روز سال 1364 در آسمان كردستان در جنگي نابرابر با سه فروند هواپيماي عراقي بعد از اين كه يكي از هواپيماها را منهدم كرد مورد اصابت موشك ديگر هواپيماي عراقي قرار گرفت و به زمين فرود نيامد و آرام و آسوده روي سكوي ملكوت نشست و خانه كرد. او لباس شهادت پوشيد و پيكرپاكش را در گلزار چهل شهيدان رامسر به خاك سپردند. سرتيپ خلبان « قاسم محمد اميني » از دوستان شهيد خلعتبري بود. گفت و گوي كوتاه ما با ايشان را بخوانيد :
در بيان ويژگي هاي شهيد خلعتبري چه نكاتي را ضروري مي دانيد


شهيد خلعتبري از خلبان هاي متعهد وطن پرست متخصص و ويژگي هاي خاصي داشت . خنده از F 4 متبحر بود . در بين خلبان هاي روي لب هايش محو نمي شد. يكي از خاطراتي كه از ايشان دارم اين است كه هروقت به مازندران و رامسر مي رفتند صندوق ماشين را پر از ميوه هاي فصل مثل پرتقال و نارنگي مي كرد و به پايگاه مي آورد. سهم همه را مي داد. از نگهباني شروع مي كرد و ميوه مي داد ودر آخر كمي براي خودش مي ماند. وقتي در پايگاه همدان بوديم به رودخانه هاي اطراف پايگاه مي رفت و ماهي صيد مي كرد. ماهي هاي بزرگ تر را بين فقرا تقسيم مي كرد. ماهي هاي كوچك تر را به خانه مي برد و يا به پايگاه مي آورد.
چرا ايشان به « حسين موريك » معروف شده بودند
ايشان يك دوره تخصصي به نام پرتاب موشك هاي موريك را با موفقيت سپري كرد و تبحر خاصي در پرتاب اين نوع سلاح پيدا نمود. حتي مدتي به هوانيروز رفت و به خلبان ها چگونگي استفاده از اين موشك را ياد داد. وقتي عمليات مرواريد انجام شد او جز خلبان هاي پايگاه شكاري بوشهر بود . در عمليات مرواريد كه در آذر ماه 1359 بر عليه نيروي دريايي عراق در خليج فارس و در نزديكي هاي اسكله البكر و الاميه صورت گرفت . ايشان به علت توان بالا در استفاده و پرتاب در اين عمليات توانست تعداد زيادي از F 4 موشك موريك از هواپيماي و اژدر6 كشتي هاي جنگي ناوهاي اوزا مين جمع كن ناو نيروبر پي افكن دشمن را از بين برد. به خاطر رشادت هايي كه ايشان به همراه شهيد نامدار عباس دوران در اين عمليات انجام داد به قهرمان جنگ دريايي معروف شد. به خاطر از بين بردن ناوهاي عراقي با موشك موريك به او « حسين موريك » مي گفتند. بعد از همين عمليات بود كه ديگر حضور نيروي دريايي عراق در خليج فارس ديده نشد و در واقع شهيد خلعتبري و شهيد دوران نيروي دريايي عراق را به طور كلي ساقط كردند.
از شهادت ايشان چيزي به خاطر داريد
روز شهادت ايشان مواجه شد با اولين روز فروردين 1364 و شهيد حسين خلعتبري در پايگاه ماند و به زادگاهش برنگشت . مي گفت : در اين شرايط بحراني مردم هر لحظه به كمك ما نياز دارند. وجدانم اجازه نمي دهد كه اين مردم را تنها بگذارم . در همان روز كه ايشان پرواز كردند در خانه تعداد زيادي مهمان داشتند. وقتي آژير خطر زده شد خلعتبري با كمك خلبان خود كه ستوان « محمد زاده » بود سوار هواپيما شد تا جلوي پيشروي دشمن را بگيرد. سه فروند از ميگ هاي دشمن وارد خاك ايران شده بودند. شهيد خلعتبري توانست با مهارت و توانمندي هايي كه داشت يكي از هواپيماهاي دشمن را از بين ببرد و در تعقيب هواپيماي دوم بود كه در آسمان كردستان و منطقه سقز مورد هدف موشك هواپيماي دشمن قرارگرفت و به درجه رفيع شهادت نائل آمد. كمك خلبان ايشان آقاي محمدزاده بعد از اجكت كردن نجات پيدا كرد.
زيباترين جمله اي كه از شهيد خلعتبري در ذهنتان به يادگار مانده را بفرماييد.
صحبت بسيار است اما مي خواهم قشنگ ترين جمله ايشان را كه در متن وصيتنامه شان موجود است بگويم كه غيرت و دلاوري ايشان را نشان مي دهد : « اگر ذره اي از خاك وطنم به پوتين سرباز دشمن چسبيده باشد آن را با خونم در خاك وطن مي شويم و مرگ در اين راه را افتخار مي دانم و اگر ارزشمندتر از جانم هديه اي داشتم حتما به اين مردم خوب تقديم مي كردم . »
فكر مي كنم در همين عبارت همه وجود و مرام و مردانگي خلعتبري پيداست .

 منبع: روزنامه جمهوري اسلامي 01/07/1385 صفحه جبهه و جنگ


A M